گذشته ,اصلاً ,زندگی ,انگار ,انجام ,یعنی ,اصلاً اصلاً ,دوست دارم ,اصلاً اصلاً اصلاً

گاهی به کارهای دیگران نگاه می‌کنم و می‌گم چطور می‌شه همچین اشتباه واضحی کرد. بعد با خودم فکر می‌کنم اینطور نگو که شاید برای خودت هم پیش بیاد و جوابم هم اینه که البته من مراقبم و سالهای نوری دور از این اتفاق‌ها اما از اونجایی که جداً ممکنه برای شما هم اتفاق بیافته، برای من هم اتفاق افتاد تا از آنچه بودم خاکی تر بشم (الکی) و الان یه آدم نادم و سر به زیرترم که باید مراقب باشم باز با سر نرم تو دیوار.

بعد از این ماجرا، کارِ بعدیم این بود که این بار یکی از کارهای لوسِ این دخترای اینستاگرامی رو انجام بدم. از اون کارهایی که فکرش رو هم نمی‌کردم انجام بدم و ازشون ساده می‌گذشتم. یعنی انقدر بی اعتنا که الان نمی‌دونم این کاری که دارم می‌کنم همونیه که اون دختره انجام می‌داد یا نه. اون هم این که شروع کنم، صد روز بی وقفه خوشحال باشم. نه از این خوشحالی‌های الکی. یعنی تو اون روز جداً احساس کنم که زندگی کردم. حتی اگه اون زندگی کردن کار کردن تو یه بایگانیِ تاریک و نمور باشه (که البته الان دیگه نیست). یعنی احساس مفید بودن داشته باشم چون من گیر کردم تو یه چرخۀ مریضِ کاری انجام ندادن و غمگین بودن و از بزرگترین شادی‌هام اینه که وقت‌م رو هدر ندم.

امروز، روزِ هفتم بود. من تیک زدم که خوشحال بودم. کارهایی که کردم هم این رو نشون می‌ده که باید خوب بوده باشه. اصلاً حتی تاریخی! هنوز هم کمی هیجان‌زده‌ام. اما انگار بعضی روزها کلاً نچسبن. حالا تو بیا بشکه بشکه اتفاق خوب توش بریز. معلوم نیست از کدوم سوراخ میره و چیزی نمی‌مونه. این فکر کنم کوچکترین مشکلی باشه که تو این صد روز انتظارم رو می‌کشیده. حل کردنش هم خیلی سخت نبود. به عنوانِ یه روزِ نچسب اما قشنگ که خودم خوب شناختمش و ساختم‌ش ثبت می‌شه.

الان، مشغول کاری بودم که صدای یه آهنگِ قدیمی به گوشم رسید. اغلب گذشته برام خوشاینده. نه همه ش اما یه چیز دور و گم شده و اسرار آمیزه. حتی اسرار آمیز تر از آینده. انگار نمی‌تونم آینده رو مجسم کنم و برام انگار وجود نداره اما از گذشته خاطراتی به جا مونده که از واقعی بودن شون خبر می‌ده... اصلاً.... اصلاً اصلاً اصلاً نمی‌دونم چطور بگم ازش. دوست دارم بشینم و تماشای گذشته کنم. اصلاً برای همین تصمیم گرفتم که تو گذشته زندگی کنم. البته نه گذشته... یعنی طوری زندگی کنم که انگار الآن گذشته ست و از این حس خوشایند که باز برگشتم به گذشته لذت ببرم.

 

چند وقت پیش یه خواب بامزه‌ و خوشمزه‌ای می‌دیدم. که تو خیابون از کنارِ یه مسجدی رد می‌شدیم. دیدم بعد از نماز مغرب و عشا ماکارونی می‌دن. تعجب کردم. همراهم گفت ئه نمی‌دونستی اینجا همچین مسجدی هست؟ گفتم نه والا، چطور تا به حال دقت نکرده بودم. گفت آره بابا. اسمش هم هست مسجدِ ماکارونی خوران. :P

ماکارونی‌هاش هم با سویاهای درشت بود. از اونا که من دوست دارم. می‌دونی کجا بود مهسا؟ سعیدیه، یه کم بالاتر از برج سعیدیه. اون سمتا.

منبع اصلی مطلب : صمٌ بکمٌ عمیٌ فهم لایعقلون، فوووت
برچسب ها : گذشته ,اصلاً ,زندگی ,انگار ,انجام ,یعنی ,اصلاً اصلاً ,دوست دارم ,اصلاً اصلاً اصلاً
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

ساموزیک : افسانه