خیلی ,بوده


از ترم اول دانشگاه حس می‌کردم پسرهای دانشگاه، پسر عموم هستن. هرچند تنها پسرعموم رو خیلی دوست دارم. اما با اینکه حالا دیگه دو برابر من قد و چندین برابر من وزن داره هنوز برام همون گربه‌ایه که تو بچگی‌ها نقشش رو بازی می‌کرد. (البته الان خیلی جدی و آقاست.) من هم با علاقه‌ای که به پسر عموم دارم حس دیگه‌ای نسبت بهش ندارم و همین‌طور نسبت به همکلاسی‌هام که تازه اندازۀ پسرعموم هم دوستشون نداشتم. همکلاسی مثل استاد فقط برای خندیدن و مسخره کردن تو شب‌های تحویل پروژه خوب بود تا بخندیم و کمی از تنش بین‌مون و فشار درس و بی‌خوابی‌ها کم کنیم.

اما گویا برای خیلی از دخترها اینطوری نبود. یک موقعی به یه نتیجه‌ای رسیدم که خیلی از دوستی‌هایی که بین دخترهایی که می‌شناختم شکل گرفته با چسب پسر بوده. یعنی یک پسری بوده که درباره‌اش حرف بزنن و به اصطلاح سوژۀ حرف داشتن و مکالمه و مراوده داشتن‌شون به هم همین پسرها بوده. بعد فکر می‌کردم چی من رو به دوستام پیوند داده. تا اون زمان همیشه چیزهایی مثل چه خاکی بریزیم به سرمون. چه زندگی‌ایه داریم  و همین چیزها من رو به دوستام وصل کرده بود و مباحث اصلی گفتگوهامون بود.

الان اوضاع تغییر کرده و حرف‌هامون هم راجع به چیزهای دیگه‌ایه. من هم از اون فضا دور شدم و نمی‌دونم هنوز هم تو دانشگاه‌ها دخترها و پسرها مثل صندوقچه‌های در بستۀ پر رمز و راز به هم نگاه می‌کنن و همون جوره که بود؟ هنوز نمی‌دونن تو این صندوقچه‌ها چیزی نیست؟

احتمالاً نه. وگرنه هنوز انقدر ازدواج دانشجویی نداشتیم و تو وبلاگ‌های دخترونه نمی‌خوندیم امروز همکلاسی‌ام (که پسره) خودکارم رو قرض گرفت و پسش نداد بیشعور. قلب قلب قلب.

منبع اصلی مطلب : صمٌ بکمٌ عمیٌ فهم لایعقلون، فوووت
برچسب ها : خیلی ,بوده
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

ساموزیک : همیشه پای یک پسر درمیان است.