جواب ,قراره ,مربوط ,هفته ,مربوط نیست ,داشته باشم

امروز آخرین پنجشنبۀ بهشتیِ من بود. معلوم نیست تا کی دوباره از این پنجشنبهها توی تقویمام داشته باشم. در واقع این هفتۀ آخریه که سرکار میرم. و وقتی هم نه کار داشته باشم و نه درس، روزهای هفته چندان فرقی به حالم نمیکنن. از قضا این هفته کلی هم کار سرم ریخته که بیشترشون به اداره مربوط نیست. خوشبختانه سه شنبۀ تعطیل، هفته رو دو شقه کرده و فرصت تنفسی اون بین به وجود آورده.

این اولین سالی هست که از تموم شدن تابستون خوشحالم. دلیلش هم که همین اداره نرفتنه که با همۀ خوبیهایی که داشت دیگه وقت تموم شدنش بود و ارزش بیشتر موندن نداشت. کمی احساس سرخوردگی هم میکنم البته. قراره یه کارهایی بکنم و برنامههایی دارم. اما به هر حال فکر اینکه توی این سن قراره سرکار نرم و خونه بمونم کمی آزاردهنده ست. ضمن اینکه سوالهای بی پایانِ کسایی هم که زندگی من بهشون مربوط نیست و تا الان با جواب «مشغول کار هستم» دهنشون رو بسته نگه داشتم به سمتم سرازیر میشه و از اونجایی که خیری در راست و درست جواب دادن بهشون ندیدم، ترجیح میدم جواب سربالا بدم و نمیدونم تا کی بتونم این وضع رو دووم بیارم و سر به صحرا نذارم.

نمیدونم قدیمها هم مردم دائم به هر جوونی که میرسیدن سوال میکردن قراره برای فرداش چکار کنه یا این فقط مربوط به دورههای جدیده. به هر حال من از کجا باید بدونم دانشگاه قبول میشم یا نه. کار پیدا میکنم یا نه. چرا یه کار بهتر پیدا نمیشه برام. چرا مهندس شهرساز نمیخوان. چرا این رشته رو انتخاب کردی. چرا اشتباه کردی. چرا ارشد نمیخونی. چرا دکترا نمیگیری. چرا خارج نمیری. چرا نرفتی تو حرفۀ بابات. چرا ازدواج نمیکنی. کی میمیری پس؟

منبع اصلی مطلب : صمٌ بکمٌ عمیٌ فهم لایعقلون، فوووت
برچسب ها : جواب ,قراره ,مربوط ,هفته ,مربوط نیست ,داشته باشم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

ساموزیک : dead-end jobs