حسابی ,شروع کردم

دوش گرفته و مسواکِ تمیزی هم زده بودم که نسیم خنکی از پنجرۀ آشپزخونه دور تنم پیچید. برگشتم توی اتاق و کتابی که چند ماهی هست فرصت نشده بخونم زیر بغل زدم و گذاشتم روی میز آشپزخونه و شروع کردم با لذت خوندن. هرچند دوست‌های خوبی دارم و همین اواخر با هم حسابی خندیدیم. اما داشتن دوستی مثلِ کتاب جای مخصوص خودش رو داره که سال به سال هم سراغش رو نگیری شکایت نمی‌کنه. و مثل الآن هم که سه بعد از نیمه شبه پا به پایت بیدار می‌مونه و خسته نمی‌شه. چه اینکه کتابی هم باشه که باعث رنجش‌ات نشه که اغلب ناخواسته بین حرف‌های دوستانه هم سوءتفاهم‌هایی هم پیش می‌آد و گاهی حرف همدیگر رو بد می‌فهمید و یا اصلاً نمی‌فهمید. کتاب دستت رو می‌گیره و می‌کشه توی دنیای دیگه‌ای حالا چه بهتر اینکه شب باشه و تو هم خیالاتی تا حسابی غرق بشی توی دارالمجانین کنار باقی دوستان. هرچقدر جلوتر می‌رم می‌بینم این مجنون‌هایی که یک دوره‌ای برای خودشون مجنون به حساب می‌اومدن رو، حالا، کسی تحویل‌شون نمی‌گیره و راست راست توی خیابون و اداره و مدرسه و دانشگاه و بیمارستان و پایین و بالا می‌چرخند و خبری از تخت خواب گرم و صبحانۀ آماده و منظرۀ باغ نیست.

البته اگه قرار به دیوانگی باشه، احتمالاً هرکسی این حرف‌ها رو از من بشنوه که نسخه می‌پیچم برای مردم بهم می‌گه ماشالله خودت که در این زمینه صاحب سبکی...

نمی‌دونم از کجا شروع که دوست و غریبه شروع کردن به دیوونه خوندنم. کاش لااقل حسابی که روی دیوونه‌ها داشتن روی من هم داشتن! (اگه از مهسا بپرسین، می‌گه اتفاقاً من هم همین حساب رو روش دارم!)

به هر حال شروع کردم به خوندن تا چشم‌هام سنگین شد و نفهمیدم چطور به اتاق رسیدم و خوابیدم تا صبح جمعه.

 

«مدتی است که بار دیگر در این کتابچه چیزی ننوشته‌ام. حرف زدن گویا از آثار تشویش خاطر و انقلاب فکر و خیال و آشفتگی‌های درون است و الا آدم آرام و آسوده جهت ندارد صدایش را بلند کند و همانطور که از آسمان بی ابر صدای رعد و برقی شنیده نمی‌شود آدم بی‌دغدغه و بی غم و اندیشه هم صدایی ندارد.»

دارالمجانین – جمال‌زاده

منبع اصلی مطلب : صمٌ بکمٌ عمیٌ فهم لایعقلون، فوووت
برچسب ها : حسابی ,شروع کردم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

ساموزیک : «کیف و حال»